۲-اطمینان دارم که هیچ گاه نمی توانم با تو بودن و داشتن دو را تجربه نماییم.. من تو را دوست دارمولی این دلیلی بر این نمیباشد که من بتوانم تو را خوشبخت نماییم. خدا باید کمکم نماید. ولی خدا نیز کاری برایم انجام نمیدهد . تو با تمام نداری های من ساخته ای و من نیز با تمام نداری هایم هیچ گاه به تو نه نمیگویم . تو را دوست دارم و تو نیز مرا دوست داری. خدایا مرا کمک کن و یاری ده تا توانم به آرزوهایم برسم ........
۳-آنگاه که تو در آغوش من آرام گرفته ای تو را اینگونه تا ابد برای خودم میخواهم .تا آنگاه که در تابوتی سنگی پر از رز های سرخ در باران سرد پاییزی بمیرم . . .
۴-رفتار های تو همیشه برای من جالب بوده اند . تو دختری خوشرو و خوش اندام هستی . تو را به این دلایل دوست ندارم . بلکه دلیل دوست داشتنم تو هستی من تو را دوست دارم با خوبیهای فراوان و شیطنت های شیرینت . تو برای منی و تمام سبزیهایم برای تو..
و.....
۵-و... دوباره پاییزی دیگر فصل جدایی ها فصل تنهایی ها . همان گونه برگها جدا میشوند و درختان را تنها میگذارند. اینبار نوبت ماست تا کینه ها را از دلهایمان جدا سازیم و عشق را در دلهایمان تنها بگذاریم. و به عشق معنای جدیدتری بدهیم...... عشق یعنی تو عشق یعنی زندگی با تو ... عشق یعنی پاییز در کنار تو.
یعنی کسی میتونه کمکم کنه؟ ..... ۸ نقطه روی بدن برای ۸ گناه بزرگ مرتکب شده . خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت ....شاید دلیلش همینه که کارم به اینجا کشیده .... کسی میتونه کمکم کنه؟ ...خدای بزرگ منو ببخش این کارم رو هم فراموش کن...
خدا منو میبینه؟؟؟
خدایی وجود داره!!!!!؟
(( سمت راست آدمک ۳ بار کلیک کن))
مرگ رو حس کنم .
اینجا دیگه آخره خط باید باشه . ولی نه بازم نشد برم
خدایا من چیم؟ کیم ؟؟؟
چرا هستم ؟ تمومش کن لعنتی .........
Go To Hell .........
تا حالا مادری رو آفریدی که بچش رو رها کنه؟ خدایا تو که منو آفریدی چرا منو رها کردی ؟
از من متنفری . اینو مطمئنم ... اینا دارن منو کجا میبرن؟
التماس میکنم بهشون فرمان بده وایستن .. جایه من اونجایی نیست که اینا دارن میرن.
اوه ماما متشکرم که بیدارم کردی. خواب بدی دیدم.
خدایا تو منو فراموش کردی.منم همینطور
تو خواب تو شبیه یه گرگ بودی نه تنها تو همه آدمایه اطرافم رو مثه گرگ میبینم
سیاه زشت با دندون های بزرگ WOLF
کمکم کن . چرا خودت رو بهم نشون نمیدی تویی که منو آفریدی کم کم دارم شک میکنم شک تو کاره تو مثه کفر میمونه ..... نمیخوام
هي عوضيها شما هم نميتونين منو نابود كنيد چون خدا نميخواد من برم پيشش
خواب.. نفسهاي سخت...الپرازولام ... تكرار .... تاابد...شرم باد ...بوي خون
خدایه من کاشکی وقتی باهات دعوا میکردم میتونستم صداتو بشنوم . مطمئنم که ازم بدت میاد..خدایا تو به من یه جسمه سالم و یه روحه پاك و یه مغز دادی .جسم و روح رو سالم و پاک بهت برمیگردونم ولی مغزی دیگه باقی نمونده ماریجوانا کاره خودش رو کرده .
ولی مطمئنم که از من متنفری و نمیتونی منو تحمل کنی به همین دلیله که منو نمیبری پیشه خودت
منو بخواه منو صدا كن . ديگه حتي اليزابت هم نميتونه با حرفاش آرومم كنه ........نـــــــــــــــــــــــه
نـــــــــــــــــــــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــــــــه اين دنيا و زميني هاي لعنتي رو نميخوام .
خدايه من باورم نميشه كه من اينطوري شده باشم كي به من نفوذ كرده؟؟؟؟؟
بال عقاب و قلب عقاب براي پروازي بلند به سوي تو
پس بمان تا آن لحظه که او مرا سرد کند...
پس بمان تا آن لحظه که چشمانم با تو می مانند...
پس بمان تا آن گاه که می توانی با من بمانی...
ولی با عبور دستهای او سرما باری دیگر تمام تنم را لرزاند...با نیش زهر دار او تمام تنم خشک شد........ای کاش دستانش بارها از من عبور میکردند ولی عبور دستان او را از تو نمی دیدم.
خدای من کمکم کن.
هیچ خوشم نمیاد از صداهایی که تو مغزم میگذره و این چرت هارو به وجود میاره . از اینکه یه عوضی منو دوس داشته باشه خوشم نمیاد . وقتی با ماریجوانا باشی میتونی به دنیایی سفر کنی که هیچ صدایی نباشه هیچ کسی رو نداشته باشی و همه چیز داشته باشی تا مجبور نباشی همه رو ب..ا بدی.
مردی که ماریجوانا رو شناخت .......
۱ ساعتی باهاش بودم همه بدبختیاشو بهم گفت همه چیشو از دست داده بود منو به خونش برد ۱ اطاق . اطاقی که فقط برا انجام کارش بود روزی ۲۰ نفر میومدن کارشونو با اون انجام میدادن و مثه یه حیون باهاش رفتار میکردن و میرفتن تو این چند سال من اولین نفری بودم که اومده بودم اونجا فقط برا حرف زدن باهاش . زندگیش تلخ بود ولی این برا سوزوندن دل من کافی نبود چون من از این چیزا لذت میبرم.
با من تا یه جایی اومد راه رفتنو به من یاد داد ولی خودش قدرت برگشت رو نداشت همونجا تو سرما ولش کردم .....
دیگه ندیدمش هیچ وقت دیگه نمیخوام ببینمش . امیدوارم چایی که تو خونه کثیفش خوردم منو آلوده نکرده باشه .
الیزابت تو منو نجات دادی.
خدایه من از این لعنتیایی که برای کمک به من میفرستی هیچ خوشم نمیاد هر چند اینا فرستاده های تو هستن . نمیخوام کسی حرفای چرتشو به من بزنه نمیخوام موش آزمایشگاهی باشم .میخوام برا خودم زندگی کنم . من همینم که هستم عوض نمیشم از اینکه مثه آشغال زندگی میکنم لذت میبرم .
ماریجوانا برگرد..................
خدایه من عیسایه تو مرده هارو زنده میکرد پس روبینا رو بهم بر گردون .
بازی چشمای روبینا زندگی منه . صداهای وجود روبینا بهترین موسیقی های منه . تصاویر ذهن اون همه خاطرات منه . دیدن کفن سفید رویه اون داغونم میکنه . نمیتونم . الان ۳ روزه رفته تو کما .
الان که اینجا نشستم احساس گناه میکنم احساس خیانت خیانت به روبینا.
چشام داره چشایه دیگه رو میبینه . انگشتام یه تن یکی دیگه ضربه میزنه .
بلند شو روبی با من حرف بزن نبودت نابودم میکنه
بلند شو لعنتی . الیزابت در مورده روبینا همه چی رو بهت میگم.!!!!
شما بگین چی بنویسم از چه مرگی بنویسم
من تو آغوش گرم تو ممکنه خشمگین بشم . شاید این نوشته من میخواد چیزایی رو بهت بفهمونه ولی تو میتونی رو همه چی یه خط قرمز بکشی . من به آغوشت عادت ندارم . افکارتو زیاد بالا بالا نبر فکر نکن که میتونی منو تسخیر کنی شیطون بال داره اون بالا هاست . ولی من دارم میمیرم.
میدونی تو احمقی احمق اون به زودی میاد اینجا . ولی من دارم میمیرم .
ممکنه بعده اینکه بیاد با من طوری دیگه رفتار کنه . شاید منو از اینجا ببره اون میتونه اینجا رو از کثافت پاک کنه. طمع لبام بده مرگم شاید به دردت بخوره .
بی حالم مغزم آسیب دیده از خیلی چیزا متنفرم (چهارشنبه حالم رو بهم میزنه)
ولی چرا من دارم میمیرم؟ برام گریه میکنی؟ ؟ ؟ ؟ ؟
وقتی به گرمایه تنه لطیفت فکر میکنم تموم موهایه تنم سیخ میشه .به نظرت به این احساس چی میگن؟
نیازی به تظاهر ندارم . این همه چیزیه که هستم . اگه به من اعتماد میکردی تو رو به جایی میبردم به جایی که سالهاست آرزویه اونجا رو داری .
هنوزم دیر نشده دعا کن تو نیاز به تغییر داری . پس دعا کن تا من هستم .
ببینم هنوزم آخرین باری که تو چشمام نگاه کردی رو یادت میاد؟
آدمایه آشغاله متجاوز آدمایی که به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمیکنن اونا به یه بچه تجاوز میکنن اونا ۲۰ تا بچه رو میکشن . این موضوع اصلا براشون اهمییت نداره . ولی اونا هم تو فکر میرن آره تو فکر . فکر پیدا کردن نفر بعدی . به اون بچه هایی ام که کشتن فکر نمیکنن چون اونا دیگه مردن .
اونا دنباله سوژه هاشون میگردن .ولی سوژه ای پیدا نمیکنن . آره اونا هم احساس دارن . حالا دیگه نگران اون بچه هایی که کشتن هم هستن اونا نگران اینن که اون جسد هایه دوست داشتنی رو کرم ها نخورن . آره اونا هم دل/ دارن احساس دارن .
اون لعنتی ها در حالی که یکی رو دارن شکنجه میدن نفره بعدی رو هم انتخاب میکنن. ولی نگاهشون کثیفه. هیچ وقت تو چشماشون نگاه نکن . نگاهشون تنفر رو معنی میکنه.
اون آشغالا به یه ماده گرگ پیر هم رحم نمیکنن چون اونا آشغالن . اونا یه خرچنگ ماده رو هم مورد تجاوز قرار میدن .
آدمایه آشغاله کثیف حتی ماریجوانای* مادر *
رو هم حتک حرمت میکنن . ![]()
لعنت به همه اون آدمایه لعنتی . نفرین به اون آدمایه کثیف با مغزایه ضعیف. . اونا حتی لیاقت کثیف و ضعیف بودن رو هم ندارن .
حالا اون تصمیم گرفته یه جنگ رو شروع کنه جنگی که میتونه پایانه بازی زندگیش باشه ...... کمکت میکنم . اون حالا ۱ سرباز داره برا این جنگ منتظر سربازایه بعدی باش فرمانده .
خیلی خوب شد که اومدی حالا بیا و کنارم دراز بکش قسم میخورم که هیچ موردی پیش نمیاد . به من بگو که با تو چه کارا کردن . من به تو نگاه میکنم و بعد تو به من نگاه میکنی . ما میتونیم به زندگی عشق بورزیم.
با انگشتای آلوده تو رو احساس میکنم . ((الیزابت))
دارم گرمای وجودت رو احساس میکنم . خدای من انگشتام رو یکی یکی بسوزون
یکی یکی ..... منو ببخش ((الیزابت))
قسم خورده بودم که موردی پیش نیاد ولی . چشمات رو باز کن و ببین که اطرافمون به چه جهنمی تبدیل شده . حالا دیگه جرات دیدن کاری که با تو کردم رو ندارم . ولی گرمای لبهات به من انرژی میده.
تنها چیزی که از تو میخوام اینه که فراموشم نکنی .
با این نقابی که رو صورتمه (تجاوز برام کار آسونیه) پس سعی کن نقاب رو بشکنی تا چهره واقعیم رو ببینی . لطفا منو ببخش .
تو میتونی منو ببخشی و از اول شروع کنیم و دوباره به زندگی عشق بورزیم .
اگه همه اینایی که مینویسم درک کنی دیگه هیچ وقت برا من اشک نمیریزی .
چیزایه مبهم تو حرفایه من زیاده . یه آدم که نتونه حرف بزنه رو فرض کن. دلیل ابهامات نتونستن صحبت کردنه. از جمجمه و داوود بخواه که کمکت کنه تا بتونی نفس بکشی بتونی خواسته هاتو بگی .
اگه کمی خون روی این جمجمه باشه اوج قدرت رو نشون میده . اگه همه دنیا خواهان خون باشن همه جمجمه ها خونی میشن .
به امید اینکه همه نفساشون رو تو سینه حبس کنن .
الیزابت.
خواسته هام رو میخوام که به زبون بیارم .. اما یه سکوت سخت موجب میشه که نفسم رو تو سینه حبس کنم و چیزی نگم . از خواب بیدار میشم ولی .....
دوست دارم از ته وجود فریاد بکشم. میخوام که بودنم رو به همه ثابت کنم .
همه چی رو میشنوم همه چی . کوچک ترین صدا برام مثه صدای انفجار بمب های بزرگه . حتی صدای قلب تو میتونه منو نابود کنه . این صدا ها ممکنه منو کم کم کر کنه . هیچی نگو . مثه من باش
خدای من فقط تویی که منو میفهمی ..
احساس میکنم که همه چیز رو بهتر از قبل میبینم . همه چیز رو میبینم . همه کار هایی که میکنی . من میتونم بگم الان داری چکار میکنی . چون میبینم .
همه صدا ها و چیز هایی که میبینم ترس و وحشت منو بیشتر میکنه..... دیگه نه میتونم زندگی کنم نه جرات مردن رو دارم.
حادثه ای کوچیک گفتارم رو از من گرفته....
دیگه هیچ وقت نمیخوام بیای پیشم . نابود شو چون من میگم چون من خدای تو ام .
برو به جهنم!!!!