تبليغاتX
ماری جوانای قهرمان
۱-زمان نمیگذرد هوا گرم است و اینجا نشستن بسیار خسته کننده.و کار کردن در اینجا واقعا کشنده است. هیچ کس به کمک من نمی آید  حتی  خدا . من هیچ وقت در اینجا به هیچ کدام از رویاهایم دست نخواهم یافت .به امید روزی که از این محبس رها شوم. خدا نیز مرا در اینجا فراموش کرده و تنها گذاشته است. آیا من میتوانم با تو بودن را تجربه نمایم؟ آیا میتوانم به خدا نزدیک شوم؟ آیا این انسانها نیز مانند من در مورد زندگی حرف میزنند؟

۲-اطمینان دارم که هیچ گاه نمی توانم با تو بودن و داشتن دو را تجربه نماییم.. من تو را دوست دارمولی این دلیلی بر این نمیباشد که من بتوانم تو را خوشبخت نماییم. خدا باید کمکم نماید. ولی خدا نیز کاری برایم انجام نمیدهد . تو با تمام نداری های من ساخته ای و من نیز با تمام نداری هایم هیچ گاه به تو نه نمیگویم . تو را دوست دارم و تو نیز مرا دوست داری. خدایا مرا کمک کن و یاری ده تا توانم به آرزوهایم برسم ........ 

۳-آنگاه که تو در آغوش من آرام گرفته ای تو را اینگونه تا ابد برای خودم میخواهم .تا آنگاه که در تابوتی سنگی پر از رز های سرخ در باران سرد پاییزی بمیرم . . .

۴-رفتار های تو همیشه برای من جالب بوده اند . تو دختری خوشرو و خوش اندام هستی . تو را به این دلایل دوست ندارم . بلکه دلیل دوست داشتنم تو هستی من تو را دوست دارم با خوبیهای فراوان و شیطنت های شیرینت . تو برای منی و تمام سبزیهایم برای تو..

و.....

۵-و...   دوباره پاییزی دیگر فصل جدایی ها فصل تنهایی ها . همان گونه برگها جدا میشوند و درختان را تنها میگذارند. اینبار نوبت ماست تا کینه ها را از دلهایمان جدا سازیم و عشق را در دلهایمان تنها بگذاریم. و به عشق معنای جدیدتری بدهیم...... عشق یعنی تو عشق یعنی زندگی با تو ... عشق یعنی پاییز در کنار تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:39  توسط محسن  | 

من هر روز باید بیام اینجا.. شاید اینجا بتونم یه مقدار آروم بشم... یه هواکش و یه پنجره نرده دار رو به یه دیوار آجری بلند که همه اینا آدم رو یاد زندون میندازه.. چطوری آدم میتونه اینجا یه مقدار آروم بشه با این شرایط؟    آدم من گفتم آدم ولی من که مثه یه خوک پستم و از یه سگه ولگرد بدبخت تر باید از این جای آروم لذت ببرم ....

یعنی کسی میتونه کمکم کنه؟ .....  ۸ نقطه روی بدن برای ۸ گناه بزرگ مرتکب شده . خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت ....شاید دلیلش همینه که کارم به اینجا کشیده .... کسی میتونه کمکم کنه؟        ...خدای بزرگ منو ببخش این کارم رو هم فراموش کن...

خدا منو میبینه؟؟؟

خدایی وجود داره!!!!!؟                     (( سمت راست آدمک ۳ بار کلیک کن))

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:15  توسط محسن  | 

وقتی زوزه باد گوشم رو آزار میداد دقیقا میتونستم از سرمایی که تو استخون پاهام نفوذ کرده بود

مرگ رو حس کنم .

اینجا دیگه آخره خط باید باشه . ولی نه بازم نشد برم

خدایا من چیم؟ کیم ؟؟؟

چرا هستم ؟ تمومش کن لعنتی .........

Go To Hell .........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 23:18  توسط محسن  | 

خدایه من اینا دارن منو کجا میبرن؟ تا کی؟ چرا اذیتم میکنی؟

تا حالا مادری رو آفریدی که بچش رو رها کنه؟ خدایا تو که منو آفریدی چرا منو رها کردی ؟

از من متنفری . اینو مطمئنم ... اینا دارن منو کجا میبرن؟

التماس میکنم بهشون فرمان بده وایستن .. جایه من اونجایی نیست که اینا دارن میرن.

اوه ماما متشکرم که بیدارم کردی. خواب بدی دیدم.

خدایا تو منو فراموش کردی.منم همینطور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:52  توسط محسن  | 

تونستم احساست کنم بهت نزدیک شم احساسم کردی بهم نزدیک شدی ولی کاش خدا هم میتونست منو احساس کنه صداشو میشنفتم ...

تو خواب تو شبیه یه گرگ بودی  نه تنها تو همه آدمایه اطرافم رو مثه گرگ میبینم

سیاه زشت با دندون های بزرگ  WOLF

کمکم کن . چرا خودت رو بهم نشون نمیدی تویی که منو آفریدی کم کم دارم شک میکنم شک تو کاره تو مثه کفر میمونه ..... نمیخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:21  توسط محسن  | 

اون لعنتي ها هميشه منو اذيت ميكنن ولي نميدونن كه من لذت ميبرم ....

هي عوضيها شما هم نميتونين منو نابود كنيد چون خدا نميخواد من برم پيشش

خواب.. نفسهاي سخت...الپرازولام ... تكرار .... تاابد...شرم باد ...بوي خون

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:36  توسط محسن  | 

۲ سال مصرف کردم ولی هیچ وقت نتونستم ازش لذت ببرم.

خدایه من کاشکی وقتی باهات دعوا میکردم میتونستم صداتو بشنوم . مطمئنم که ازم بدت میاد..خدایا تو به من یه جسمه سالم و یه روحه پاك و یه مغز دادی .جسم و روح رو سالم و پاک بهت برمیگردونم ولی مغزی دیگه باقی نمونده ماریجوانا کاره خودش رو کرده .

ولی مطمئنم که از من متنفری و نمیتونی منو تحمل کنی به همین دلیله که منو نمیبری پیشه خودت

منو بخواه منو صدا كن . ديگه حتي اليزابت هم نميتونه با حرفاش آرومم كنه ........نـــــــــــــــــــــــه

نـــــــــــــــــــــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــــــــه اين دنيا و زميني هاي لعنتي رو نميخوام .

خدايه من باورم نميشه كه من اينطوري شده باشم كي به من نفوذ كرده؟؟؟؟؟

بال عقاب و قلب عقاب براي پروازي بلند به سوي تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط محسن  | 

با عبور دستهای تو  سرمای دستانم به گرما تبدیل شد.

پس بمان تا آن لحظه که او مرا سرد کند...

پس بمان تا آن لحظه که چشمانم با تو می مانند...

پس بمان تا آن گاه که می توانی با من بمانی...

ولی با عبور دستهای او سرما باری دیگر تمام تنم را لرزاند...با نیش زهر دار او تمام تنم خشک شد........ای کاش دستانش بارها از من عبور میکردند ولی عبور دستان او را از تو نمی دیدم.

خدای من کمکم کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:9  توسط محسن  | 

مردی بود که دنیا رو فروخت . ولی من چیزی ندارم برا فروختن . پس بهتره به من بگید مردی که دنیا رو ..اید . 

هیچ خوشم نمیاد از صداهایی که تو مغزم میگذره و این چرت هارو به وجود میاره . از اینکه یه عوضی منو دوس داشته باشه خوشم نمیاد . وقتی با ماریجوانا باشی میتونی به دنیایی سفر کنی که هیچ صدایی نباشه هیچ کسی رو نداشته باشی و همه چیز داشته باشی تا مجبور نباشی همه رو ب..ا بدی.

مردی که ماریجوانا رو شناخت .......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:4  توسط محسن  | 

تنش میلرزید تو نم بارون حالم از قیافش بهم خورد از همون اول فهمیدم چیکارس حرف که میزد اشک میریخت تنش مثه بید میلرزید ولی تو اون چشاش سگ بسته بود که منو گرفت .و به سمتش کشوند.

۱ ساعتی باهاش بودم همه بدبختیاشو بهم گفت همه چیشو از دست داده بود منو به خونش برد ۱ اطاق . اطاقی که فقط برا انجام کارش بود روزی ۲۰ نفر میومدن کارشونو با اون انجام میدادن و مثه یه حیون باهاش رفتار میکردن و میرفتن تو این چند سال من اولین نفری بودم که اومده بودم اونجا فقط برا حرف زدن باهاش . زندگیش تلخ بود ولی این برا سوزوندن دل من کافی نبود چون من از این چیزا لذت میبرم.

با من تا یه جایی اومد راه رفتنو به من یاد داد ولی خودش قدرت برگشت رو نداشت همونجا تو سرما ولش کردم .....

دیگه ندیدمش هیچ وقت دیگه نمیخوام ببینمش . امیدوارم چایی که تو خونه کثیفش خوردم منو آلوده نکرده باشه .

الیزابت تو منو نجات دادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:13  توسط محسن  | 

بعده شکست خوردن تو جنگ و از دست دادن روبینا حالا وقتش رسیده که دوباره شروع کنم و خودم رو برا مبارزه آماده کنم ولی اینبار بدون ماریجوانا چون اون دچار مرگ مغزی شده و برگشتش امکان پذیز نیست خدایا میخوام که کمکم کنی . خدایه من فقط به کمک تو احتیاج دارم و فقط تویی که میتونی کمکم کنی ...

خدایه من از این لعنتیایی که برای کمک به من میفرستی هیچ خوشم نمیاد هر چند اینا فرستاده های تو هستن . نمیخوام کسی حرفای چرتشو به من بزنه نمیخوام موش آزمایشگاهی باشم .میخوام برا خودم زندگی کنم . من همینم که هستم عوض نمیشم از اینکه مثه آشغال زندگی میکنم لذت میبرم .

ماریجوانا برگرد..................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط محسن  | 

باورم نمیشه بعده از دست دادن زیزی روبینا رو هم از دست داده باشم . خدایه من این خیلی بی رحمیه . دیگه نمیدونم چطوری بدون روبینا زندگی کنم چطوری شبام رو بگذرونم بدونه روبینا حتی نمیتونم به راحتی با الیزابت رابطه برقرار کنم .

خدایه من عیسایه تو مرده هارو زنده میکرد پس روبینا رو بهم بر گردون .

بازی چشمای روبینا زندگی منه . صداهای وجود روبینا بهترین موسیقی های منه . تصاویر ذهن اون همه خاطرات منه . دیدن کفن سفید رویه اون داغونم میکنه . نمیتونم . الان ۳ روزه رفته تو کما .

الان که اینجا نشستم احساس گناه میکنم احساس خیانت خیانت به روبینا.

چشام داره چشایه دیگه رو میبینه . انگشتام یه تن یکی دیگه ضربه میزنه .

بلند شو روبی با من حرف بزن نبودت نابودم میکنه

بلند شو لعنتی  . الیزابت در مورده روبینا همه چی رو بهت میگم.!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:8  توسط محسن  | 

از این که میام  میبینم به نوشته های کثیفم نظر نمیدین حالم به هم میخوره 

شما بگین چی بنویسم از چه مرگی بنویسم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:6  توسط محسن  | 

تو تنها کسی هستی که میتونی منو نجات بدی . ولی تو داری زنده میشی من دارم میمیرم یک قطره خون رو دستمه یه درد کوچیک حس میکنم چشام سیاهی میره آروم آروم به یه خواب خوب میرم متالیکا اینجاست . مقداری از سم ماریجوانا رو تو وجودم حس میکنم . الیزابت رو میبینم .

من تو آغوش گرم تو ممکنه خشمگین بشم . شاید این نوشته من میخواد چیزایی رو بهت بفهمونه ولی تو میتونی رو همه چی یه خط قرمز بکشی . من به آغوشت عادت ندارم . افکارتو زیاد بالا بالا نبر فکر نکن که میتونی منو تسخیر کنی شیطون بال داره اون بالا هاست .  ولی من دارم میمیرم.

میدونی تو احمقی احمق اون به زودی میاد اینجا . ولی من دارم میمیرم .

ممکنه بعده اینکه بیاد با من طوری دیگه رفتار کنه . شاید منو از اینجا ببره اون میتونه اینجا رو از کثافت پاک کنه. طمع لبام بده مرگم شاید به دردت بخوره .

بی حالم مغزم آسیب دیده از خیلی چیزا متنفرم (چهارشنبه حالم رو بهم میزنه)

ولی چرا من دارم میمیرم؟   برام گریه میکنی؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:2  توسط محسن  | 

میتونی منو اینطوری تصور کنی .یا هرطوری که دلت بخواد در هر صورت من همینم که هستم هیچ وقتم عوض نمیشم چون خدا خاسته اونی که باید عوضشه تویی.

وقتی به گرمایه تنه لطیفت فکر میکنم تموم موهایه تنم سیخ میشه .به نظرت به این احساس چی میگن؟

نیازی به تظاهر ندارم . این همه چیزیه که هستم . اگه به من اعتماد میکردی تو رو به جایی میبردم به جایی که سالهاست آرزویه اونجا رو داری .

هنوزم دیر نشده دعا کن تو نیاز به تغییر داری . پس دعا کن تا من هستم .

ببینم هنوزم آخرین باری که تو چشمام نگاه کردی رو یادت میاد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط محسن  | 

اون با دیدن این خوکهای کثیف تصمیمی میگیره.

آدمایه آشغاله متجاوز آدمایی که به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمیکنن اونا  به یه بچه تجاوز میکنن اونا ۲۰ تا بچه رو میکشن . این موضوع اصلا براشون اهمییت نداره . ولی اونا هم تو فکر میرن آره تو فکر . فکر پیدا کردن نفر بعدی . به اون بچه هایی ام که کشتن فکر نمیکنن چون اونا دیگه مردن .

اونا دنباله سوژه هاشون میگردن .ولی سوژه ای پیدا نمیکنن . آره اونا هم احساس دارن . حالا دیگه نگران اون بچه هایی که کشتن هم هستن اونا نگران اینن که اون جسد هایه دوست داشتنی رو کرم ها نخورن . آره اونا هم دل/ دارن احساس دارن .

اون لعنتی ها در حالی که یکی رو دارن شکنجه میدن نفره بعدی رو هم انتخاب میکنن. ولی نگاهشون کثیفه. هیچ وقت تو چشماشون نگاه نکن . نگاهشون تنفر رو معنی میکنه.

اون آشغالا به یه ماده گرگ پیر هم رحم نمیکنن چون اونا آشغالن . اونا یه خرچنگ ماده رو هم مورد تجاوز قرار میدن .

آدمایه آشغاله کثیف حتی ماریجوانای* مادر *رو هم حتک حرمت میکنن .

لعنت به همه اون آدمایه لعنتی . نفرین به اون آدمایه کثیف با مغزایه ضعیف. . اونا حتی لیاقت کثیف و ضعیف بودن رو هم ندارن .

حالا اون تصمیم گرفته یه جنگ رو شروع کنه  جنگی که میتونه پایانه بازی زندگیش باشه ...... کمکت میکنم . اون حالا ۱ سرباز داره برا این جنگ  منتظر سربازایه بعدی باش فرمانده .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:28  توسط محسن  | 

خیلی خسته شدم سعی کن زود تر خودت رو به من برسونی .خسته ام و بیمار توان صحبت کردن رو ندارم تو باید تا چند ساعت دیگه اونجا باشی چون من منتظرتم . نیازی به شاخه گل تو ندارم فقط گرمایه دستات میتونه منو آروم کنه .                   ((الیزابت))

خیلی خوب شد که اومدی حالا بیا و کنارم دراز بکش  قسم میخورم که هیچ موردی پیش نمیاد . به من بگو که با تو چه کارا کردن .  من به تو نگاه میکنم و بعد تو به من نگاه میکنی . ما میتونیم به زندگی عشق بورزیم.

با انگشتای آلوده تو رو احساس میکنم .                            ((الیزابت))

دارم گرمای وجودت رو احساس میکنم . خدای من انگشتام رو یکی یکی بسوزون

یکی یکی .....    منو ببخش ((الیزابت))

قسم خورده بودم که موردی پیش نیاد ولی . چشمات رو باز کن و ببین که اطرافمون به چه جهنمی تبدیل شده  . حالا دیگه جرات دیدن کاری که با تو کردم رو ندارم . ولی گرمای لبهات به من انرژی میده.

تنها چیزی که از تو میخوام اینه که فراموشم نکنی .

با این نقابی که رو صورتمه (تجاوز برام کار آسونیه) پس سعی کن نقاب رو بشکنی تا چهره واقعیم رو ببینی .    لطفا منو ببخش .

تو میتونی منو ببخشی و از اول شروع کنیم و دوباره به زندگی عشق بورزیم .

اگه همه اینایی که مینویسم درک کنی دیگه هیچ وقت برا من اشک نمیریزی .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 23:0  توسط محسن  | 

۱ ستاره روی ۱ جمجمه میتونه نشون دهنده خشونت یا خروش درونی یه فرد باشه حالا مهم نیست پسر یا دختر. میشه از جمجمه خیلی چیزا فهمید ولی این که نمیشه به زبون آوردشون خیلی سخته .

چیزایه مبهم تو حرفایه من زیاده . یه آدم که نتونه حرف بزنه رو فرض کن. دلیل ابهامات نتونستن صحبت کردنه. از جمجمه و داوود  بخواه که کمکت کنه تا بتونی نفس بکشی بتونی خواسته هاتو بگی .

اگه کمی خون روی این جمجمه باشه اوج قدرت رو نشون میده . اگه همه دنیا خواهان خون باشن همه جمجمه ها خونی میشن .

به امید اینکه همه نفساشون رو تو سینه حبس کنن .

الیزابت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:12  توسط محسن  | 

برای به یاد آوردن گذشته نیاز به کمی فکر کردن دارم.

خواسته هام رو میخوام که به زبون بیارم .. اما یه سکوت سخت موجب میشه که نفسم رو تو سینه حبس کنم و چیزی نگم . از خواب بیدار میشم ولی .....

دوست دارم از ته وجود فریاد بکشم. میخوام که بودنم رو به همه ثابت کنم .

همه چی رو میشنوم همه چی . کوچک ترین صدا برام مثه صدای انفجار بمب های بزرگه . حتی صدای قلب تو میتونه منو نابود کنه . این صدا ها ممکنه منو کم کم کر کنه .      هیچی نگو . مثه من باش

خدای من فقط تویی که منو میفهمی ..

احساس میکنم که همه چیز رو بهتر از قبل میبینم . همه چیز رو میبینم . همه کار هایی که میکنی . من میتونم بگم الان داری چکار میکنی . چون میبینم .

همه صدا ها و چیز هایی که میبینم   ترس و وحشت منو بیشتر میکنه.....   دیگه نه میتونم زندگی کنم نه جرات مردن رو دارم.

حادثه ای کوچیک گفتارم رو از من گرفته....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 21:19  توسط محسن  | 

الیزابت ازت میخام دیگه هیچ وقت منو تو انتظار نزاری لعنتی هر ثانیه انتظار تک تک سلول های کالبد منو نابود میکنه اگه میخوای نابودم کنی پس انتظار بهترین چیزه برای این کار.

دیگه هیچ وقت نمیخوام بیای پیشم . نابود شو چون من میگم چون من خدای تو ام .

برو به جهنم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:0  توسط محسن  | 

 
Esteghlalfc.net DanceAge.com